أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

350

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

بيت خواهم صنما دور ز من « 1 » دشمن من * پيراهن تو يكى و پيراهن من از بازوى من قلاده در گردن تو * وز گيسوى تو كمند در گردن من اين كى گفتيم جوامردى همت « 2 » بود . جوامردى « 3 » چهار نوع بود و آن هر چهار در نهاد يوسف جمع بود . در وقت كيد جان فداى برادران كرد و خصومت نكرد . و در وقت مراودت تن فداى زندان كرد و مخالفت نكرد . و در وقت مملكت مال فداى مصريان كرد و مضايقت نكرد . و در وقت قدرت گناه از برادران عفو كرد و عقوبت نكرد لاجرم ملك تعالى او را در سلب جوامردى « 4 » بر عالميان جلوه كرد « 5 » : « تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا . » « 1 - » اختلف اهل التفسير فى الشغاف . گروهى گفتند : شغاف « 6 » محل مهرى است به‌غايت رسيده ، و آن در دماغ است . و گروهى « 7 » گفتند : شغاف جايگاه روح است در تن . و گروهى گفتند : عبارتى است از كل اجزاى « 8 » لحمى و عظمى و دمى « 9 » و مخى . جبّار عالم « 10 » اينجا شغف از بهر آن گفت كى مهر يوسف بكل اجزاى او در آويخته بوده است « 11 » و عشق او با رگ و پى و خون و جان آميخته بود . و عشق حقيقى « 12 » آن باشد كى « 13 » چون بدل در تاختن آرد كل اجزاى جسمانى را در طفيل دل در گداختن آرد تا همه نيست شود و ولايت او را حق بگيرد « 14 » . بيت تا راه هواى تو گرفتم در پيش * عشق تو شده به رگ درون از خون بيش

--> ( 1 ) - همه جهان ( 2 ) - جوانمردى بهمت ( 3 ) - جوانمردى ( 4 ) - جوانمردى ( 5 ) - + قوله تعالى ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - گفتند آن در دل است ( 8 ) - + تن ( 9 ) - + و عصبى ( 10 ) - + جل جلاله لفظ شغف ( 11 ) - بود ( 12 ) - + چنين ( 13 ) - « آن باشند كى » ندارد ( 14 ) - از « تا همه نيست شود . . . » ندارد ( 1 - ) سورهء يوسف / 30